تبليغاتX
با دوستان
با دوستان
خوبه زندگی کنی ولی بهتره به امید عشقت زندگی کنی 
قالب وبلاگ

طلب بخشش به سبک بچه زرنگ ها

کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده .

نامه شماره یک
سلام خدای عزیز

اسم من بابی هست. من یک پسر خیلی خوبی بودم و حالا ازت می خوام که یه دوچرخه بهم بدی.
دوستار تو
بابی

بابی کمی فکر کرد و دید که این نامه چون دروغه کارساز نیست و دوچرخه ای گیرش نمی یاد. برا همین نامه رو پاره کرد.

 

نامه شماره دو

سلام خدا
اسم من بابیه و من همیشه سعی کردم که پسر خوبی باشم. لطفاً واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده.

بابی

اما بابی یه کمی فکر کرد و دید که این نامه هم جواب نمی ده واسه همین پارش کرد.

 

نامه شماره سه

سلام خدا
اسم من بابی هست. درسته که من بچه خوبی نبودم ولی اگه واسه تولدم یه دوچرخه بهم بدی قول می دم که بچه خوبی باشم.
بابی

بابی کمی فکر کرد و با خودش گفت که شاید این نامه هم جواب نده. واسه همین پارش کرد. تو فکر فرو رفت . رفت به مامانش گفت که می خوام برم کلیسا. مامانش دید که کلکش کار ساز بوده، بهش گفت خوب برو ولی قبل از شام خونه باش.

بابی رفت کلیسا. یکمی نشست وقتی دید هیچ کسی اونجا نیست، پرید و مجسمه مادر مقدس رو کش رفت ( دزديد ) و از کلیسا فرار کرد.

بعدش مستقیم رفت تو اتاقش و نامه جدیدش رو نوشت. 

نامه شماره چهار

سلام خدا
مامانت پیش منه. اگه می خواییش واسه تولدم یه دوچرخه بهم بده
.
بابی

 

[ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ] [ 9:29 ] [ عادل ] [ ]

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت :
بین شما کسی هست که مسلمان باشد ؟
همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ، بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت :
آری من مسلمانم
جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا ، پیرمرد بدنبال جوان براه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند ، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که میخواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک احتیاج دارد ، پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگرد و شخص دیگری را برای کمک با خود بیاورد
جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید :
آیا مسلمان دیگری در بین شما هست ؟
افراد حاضر در مسجد که گمان کردند جوان پیرمرد را بقتل رسانده نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند ، پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت :
           چرا نگاه میکنید ، به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن 
کسی مسلمان نمی شود !!! 


[ شنبه دهم دی 1390 ] [ 8:40 ] [ عادل ] [ ]

چنانچه انواع میوه‌ها به شما تعارف شود کدام میوه را انتخاب می‌کنید؟ پرتقال؛ سیب؛ آناناس؛ موز؛ نارگیل؛ انبه؛ گیلاس؛ انگور سیاه؛ هلو یا گلابی؟



آیا می‌دانید که می‌توانید از روی میوه انتخاب شده شخصیت آدم‌ها را بشناسید و بر اساس میوه‌های مورد نظر بگویید که شرایط روحی روانی اشخاص مختلف چگونه است؟
پس میوه دلخواه خود را انتخاب کنید و به رازهای شخصیتی خود و دوستانتان پی ببرید!

چنانچه انواع میوه‌ها به شما تعارف شود کدام میوه را انتخاب می‌کنید؟

پرتقال؛ سیب؛ آناناس؛ موز؛ نارگیل؛ انبه؛ گیلاس؛ انگور سیاه؛ هلو یا گلابی؟


پرتقال

اگر پرتقال میوه محبوب شما است. شما آدمی پر قدرت و بسیار صبورید و دوست دارید کارها را به آرامی و با متانت اما در عین حال با درایت کامل و جسارت به انجام برسانید. سخت کوش و پر تلاش و کمی خجالتی هستید اما در دوستی می‌توان به شما اعتماد کرد. شما دوستان خود را به دقت انتخاب می‌کنید و با تمام وجود به آنها عشق می‌ورزید.

سیب

چنانچه سیب میوه محبوب شماست شما فردی اسراف کار و بسیار رک گو و صریح اللهجه هستید. اگر چه ممکن است بهترین سازمان‌دهنده و مدیر نباشید اما می‌توانید رهبر یک تیم کوچک باشید که با تلاش زیاد تیم را به موفقیت می‌رسانید. در بیشتر موقعیت‌ها می‌توانید به سرعت و به درستی تصمیم بگیرید. شما از سفر‌های کوتاه و غیر منتظره لذت می‌برید. زمانی که با شریک زندگی خود به سر می‌برید جذاب و خونگرم به نظر می‌آیید و به شدت عاشق "زندگی" به مفهوم واقعی آن هستید.


آناناس

اگر آناناس میوه محبوب شما است، بسیار سریع تصمیم می گیرید و سریع تر از آن عمل می‌کنید. در تغییر شغل و خطر کردن در زمینه‌های اجتماعی شجاع و بی‌باک هستید. شما دارای یک توانایی استثنایی در مدیریت بوده و نمی‌گذارید کار روی دستتان بماند.

دوست دارید مورد اعتماد دیگران باشید. معمولا خیلی سریع با دیگران ارتباط دوستانه بر قرار نمی‌کنید ولی به محض انجام آن، دوست‌تان را برای همیشه برای خودتان نگاه می‌دارید. به ندرت به دنبال زندگی رمانتیک می‌روید و شریک شما غالبا به واسط صفات ممتاز تحت تاثیرتان قرار می‌گیرد اما از توانایی شما در نشان دادن این احساسات ناامید است.

موز

عاشقان موز افرادی دوست داشتنی، آرام، گرم و طبیعتا با احساس هستند. شما غالبا از نداشتن اعتماد به نفس و خجالتی بودن در رنج هستید. دیگران غالبا از طبع آرام و شیرین‌تان سؤ استفاده کرده و سعی می‌کنند به این وسیله برای خود موقعیت‌های جالب را رقم بزنند. عاشق شریک زندگی خود در تمام زمینه‌ها هستید و این عشق به خاطر زیبایی جسمی و روحی اوست. به خاطر روشی که دارید روابط شما با او همواره در یک هماهنگی کامل است.


نارگیل

شما دوست‌داران این میوه سنگین و کمیاب، افرادی جدی با فکر و شعور هستید. از روابط اجتماعی لذت می‌برید و به ویژه روی همراهان و دوستان خود حساسیت خاصی دارید. ممکن است کمی خود‌خواه به نظر بیایید اما لزوما چنین صفتی در شما بر‌جسته نمی‌شود. شما فردی سریع الانتقال آگاه و گوش به زنگ هستید و دیگران مطمئن هستند که در زمینه شغلی همیشه در بالاترین رده قرار داشته و به بهترین نحو کارها را انجام می‌دهید. شما نیاز به شریک عاقلی داشته و عقل و احساس را با هم در این مسئله دخالت می‌دهید.

انبه

اگر انبه را دوست دارید به راحتی می‌شود به شما اتکا کرد. شخصی هستید با ایده‌های روشن و غالبا درست و اثر گذار. از اینکه درگیر مسائلی بشوید که نیاز به تلاش ذهنی شدید دارد لذت می‌برید و با شریک خود به ملایمت و آرامی رفتار می‌کنید. سعی می‌کنید با زندگی خود بسازید و چنانچه نیاز به قوی بودن را احساسا می‌کنید آن را در جایی دیگر می‌جویید.

گیلاس

چنانچه گیلاس میوه محبوب شماست زندگی همیشه به شیرینی که در نظر دارید خود را به شما نشان نمی‌دهد. فراز و فرود در زندگیتان زیاد است. بویژه در موقعیت‌های حرفه‌ای و کاری. شما همیشه و در هر پروژه‌ای کمی پول به دست می‌آورید و نه به مقدار زیاد. ذهنی فعال و خلاق داشته و غالبا به دنبال چیزهای نو هسید. شما شریکی صمیمی و وفادرا هستید اما اثر گذاشتن بر احساسات شما کار ساده ای نیست. خانه‌تان برای شما به منزله بهشت است و هیچ چیزی را بیشتر از این دوست ندارید که در منزل باشید و دوستان افراد خانواده و آشنایان شما را دوره کنند.

انگور سیاه

در صورتی‌که به انگور سیاه علاقمندید به طور کلی آدمی مودب و خوش رو هستید اما گاهی اوقات سریع و به شدت عصبانی می‌شوید هر چند به همان سرعت عصبانیت شما فرو‌کش می‌کند. از زیبایی‌ها به هر شکل که باشند لذت می‌برید. بسیار محبوب و مورد علاقه دیگران هستید و این محبوبیت به علت طبیعت گرم شماست. شور و شوق فراوانی به زندگی دارید و از هر کای که می‌کنید لذت می‌برید اعم از لباس پوشیدن خوردن و خوابیدن. شریک شما باید در تمام شور و علاقه شما سهیم باشد تا بتواند از همه آنچه که به او می‌دهید لذت ببرد.

هلو

درست مانند هلو شما از عصاره زندگی لذت می‌برید. فردی رک گو و صریح اللهجه بوده و روشی دوستانه دارید و این نکات به جذابیت روحتان می‌افزاید. در بخشش و فراموش کردن نظیر ندارید و برای دوستی‌ها ارزش زیادی قائل هستید. حس استقلال‌طلبی در شما بسیار قوی است و این امر از شما فردی راستگو ساخته است. عاشقی ایده‌آل، صبور، صمیمی و یک‌رنگ هستید. با این حال به هیچ وجه دوست ندارید احساسات خود را در ملاء عام بروز دهید.

گلابی

شما که دوستدار گلابی هستید، چنانچه فکر خود را معطوف به انجام کاری می کنید می توانید آن را با موفقیت به انجام برسانید. شما دوست دارید که نتیجه تلاش هایتان را به سرعت ببینید. از انگیزه های مفید ذهنی لذت برده و دنباله رو آن هستید کمی خجالتی به نظر می رسید و در بیان احساسات خود چندان راحت نیستید. زمانی که به دنبال شریک زندگی هستید به هوش سرشار دید وسیع و دل دریایی اش بیش از دیگر موارد اهمی ت می دهید.

[ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 8:41 ] [ عادل ] [ ]
سلام خدمت دوستان عزیرم 

این شبها شبهای عزیز و گرانبهایی است - شبهای محرم - یادم میاد چند سال پیش تو دسته های زنجیر زنی و سینه زنی بودم گاه گداری هم مداحی می کردم امیدوارم که امسال نیز مانند سالهای قبل بتوانیم این لیاقت را داشته باشم که برای امام حسین (ع) عزاداری کنم . من و تمامی عزاداران را دعا کنید.

التماس دعا

خدایا ما را در قدمی که برداشتیم همراهی کن و شیطان را از ما دور بگردان.


این خاک،به خون عاشقــان آذین است

این است در این قبیله آیین ، این است


:razz:  :razz:  :razz:

زاین روست که بی سوار برمی گردد

اسب تو که زین و یال آن خونین است



:razz:  :razz:  :razz:  :razz:  :razz:  :razz:



خود را چو ز نسل نور می نامیدند

رفتند و به کوی دوست آرامیــدند


:razz:  :razz:  :razz:

سیراب شدند زان که در اوج عطش

آن حادثـه را ، به شـوق آشامیــدند

[ یکشنبه ششم آذر 1390 ] [ 10:55 ] [ عادل ] [ ]


afzay.com-barandarshahr.jpg


هوا سرد بود ، بارون میومد و خیابون پر بود از مسافران سرگردان

  راننده خط بی‌توجه به صف مسافران که منتظر ماشین بودند کنار خیابون داد می‌زد: «دربـــــــــــــــــست». 


نگاه معنی‌دار و اعتراض‌های گاه و بی‌گاه مسافران هم راننده رو کلافه کرده بود و هم ما رو، به‌خاطر همین من و یک خانم و دو آقای دیگه با همدیگه ماشین رو با کرایه ۶٬۰۰۰ تومن دربست گرفتیم که برای هر مسافر نفری ۱۵۰۰ تومن می‌افتاد درحالی که کرایه خط فقط ۵۵۰ تومن بود.


به هر ترتیب سوار تاکسی شدیم و راننده شروع کرد از مشکلات ماشین و گیر‌نیومدن لاستیک و بنزین آزاد زدن صحبت کردن و ... .

کنار راننده مرد جوانی نشسته بود که انگار از خیس‌شدن زیر بارون دل‌خوشی نداشت.

وقتی سخنرانی راننده درباره مشکلات بنیادی مملکت شروع شد خیلی سریع خودش رو وارد بحث کرد که بهتره ادامه بحث رو به صورت یه گفت‌وگوی دو طرفه دنبال کنیم:


راننده تاکسی: برادر خانمم یه وام 6 میلیون تومنی می‌خواست بگیره مجبور شد ماشینش رو بذاره به عنوان وثیقه. بنده‌خدا الان خورده به مشکل دارند ماشینش رو مصادره می‌کنند. یه عده دزد دارند میلیارد میلیارد اختلاس می‌کنند کسی هم خبردار نمیشه اون وقت این جوون رو ببین چجوری سر می‌دوونند!

مسافر: نوش جونش!

راننده: (نگاه متعجب) نوش جون کی‌؟

مسافر: نوش جون کسی که ۳٬۰۰۰ میلیاردتومن خورده!

راننده: (با لحن عصبی آمیخته به تمسخر) نکنه اون بابا فامیل شما بوده؟

مسافر: نه! فامیل من نبوده ، اما یکی بوده مثل همین مردم. مثل شما! مگه این یارو از مریخ اومده اختلاس کرده‌؟ یا اون مدیر بانک از اورانوس به ریاست رسیده بوده‌؟

راننده: نه آقا جان اونا از ما بهترون‌اند. من برای یک جفت لاستیک باید ۳ روز برم تعاونی اون وقت اون 3000 میلیارد تومن رو می‌خوره یه آبم روش!

مسافر: خب آقا جان راضی نیستی نخر! لاستیک نخر ...

راننده: (با صدای بلند) چرا نامربوط میگی مرد حسابی؟ مجبورم بخرم ! لاستیک نخرم پس چجوری با ماشین کار کنم ؟

مسافر: وقتی شما که دستت به هیچ جا بند نیست و یه راننده عادی هستی وقتی می‌بینی بارندگی شده و مسافر مجبوره زود برسه به مقصد میای ماشینی که باید تو خط کار کنه رو دربست می‌کنی ...

راننده پرید وسط حرف طرف که: آقا راضی نبودی سوار نمی‌شدی!

مسافر‌: (با خونسردی) می‌بینی؟ من الان دقیقاً حال تو رو دارم. وقتی داشتی لاستیک ماشین می‌خردی. مرد حسابی فکر کردی ما که الان سوار ماشین تو شدیم و ۳ برابر کرایه رو داریم می‌دیم راضی هستیم؟ ما هم مجبوریم سوارشیم! وقتی تو به عنوان یه شهروند عادی اینجوری سواستفاده می‌کنی از مدیر یه بانک که میلیاردها تومن سرمایه زیر دستشه چه انتظاری داری؟ اون هم یکی مثل تو در مقیاس بالاتر.


راننده آچمز شده بود و سرش تو فرمون بود ...


مسافر که حالا کاملاً دست بالا رو داشت با خونسردی ادامه داد: دزدی دزدیه ... البته منظورم با شما نیستا ولی خداوکیلی چنددرصد از مردم ما اون کاری که بهشون سپرده شده رو خوب انجام میدن که انتظار دارند یه مدیر بانک کارش رو خوب انجام بده؟ منتهی وقتی اونا وجدان کاری ندارند کسی بویی نمیبره اما گندکاری یه مدیر بانک رو همه می‌فهمند. برادر من تو خودت رو اصلاح کن تا اون مدیر بانک جرات همچین خلافی رو نداشته باشه.


راننده که گوشاش تو اون هوای سرد از شدت خجالت حسابی سرخ شده بود گفت: راستش چی بگم !


من اولین نفری بودم که تو مسیر باید پیاده می‌شدم و طبیعتاً طبق قرار اجباری با راننده باید ۱۵۰۰ تومن کرایه می‌دادم. وقتی خواستم پیاده شم یه اسکناس ۲٬۰۰۰ تومنی به راننده دادم.

راننده گفت ۵۰ تومنی دارید؟ با تعجب گفتم بله دارم و دست کردم تو کیفم و یه سکه ۵۰ تومنی به راننده دادم. راننده هم یک اسکناس ۱۰۰۰ تومنی و یک اسکناس ۵۰۰ تومنی بهم برگردوند و گفت: به سلامت!



همونطور که با نگاهم تاکسی رو که تو هوای بارونی مه‌آلود حرکت می‌کرد رو دنبال می‌کردم چترم رو باز کردم و پولا رو تو کیفم گذاشتم ... آروم شروع کردم به قدم زدن و با خودم فکر می‌کردم یعنی من هم باید خودم رو اصلاح کنم ... .


با خودم گفتم؛ واقعن همه کنار گود ایستادیم و می‌گیم؛ لنگش کن!


[ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ] [ 9:22 ] [ عادل ] [ ]

در روزگارى كه بستنى با شكلات به گرانى امروز نبود، پسر١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتكار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.
پسر پرسيد: بستنى با شكلات چند است؟
خدمتكار گفت: ۵٠ سنت

پسرك

پسر كوچك دستش را در جيبش كرد ، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد . بعد پرسيد: بستنى خالى چند است؟
خدمتكار با توجه به اين كه تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بي‌حوصلگى گفت : ٣۵ سنت
پسر دوباره سكه‌هايش را شمرد و گفت:

براى من يك بستنى بياوريد.

خدمتكار يك بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام كرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت كرد و رفت. هنگامى كه خدمتكار براى تميز كردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در كنار بشقاب خالى، ١۵ سنت براى او انعام گذاشته بود


[ پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ] [ 7:2 ] [ عادل ] [ ]

خدا به همه شما سلامتي بدهد، به گزارشگر خوب و پر انرژي اهوازي يك كمي بيشتر سلامتي بدهد.
بنده خدا از بس مي‌خواهد شاداب گزارش كند، گاهي سلامتي خودش را نيز با فرياد‌هاي مكرر (گل، گل، گل،...) به خطر مي‌اندازد.
نري موسي آنقدر پس از به ثمر رسيدن يك گل آن را تكرار مي‌كند تا مطمئن شود تك تك كساني كه در خانه به تماشاي بازي نشسته‌اند،
آنهايي كه عجالتا رفته‌‌اند دست به آب و حتي آنهايي كه براي كار مهمي تا سر كوچه رفته‌اند و برگشتند متوجه به ثمر رسيدن گل شوند.
-«گل ، گل، گل، گل. گل براي فولاد، گل براي آقا پسر‌ها، گل براي دختر‌خانم‌ها، گل دارم آقا گل دارم خانوم... يه دونه بخر... آقا واسه نامزدت يه گل بخر... خانومي دست خالي نرو خونه... گل،‌گل‌، گل‌، گل...!»
اينها البته تنها قسمت‌هايي از ديالوگ‌هاي گزارشگر اهوازي پس از به ثمر رسيدن هر گل فولاد است؛
متن كامل حتما در قالب كتابي به چاپ خواهد رسيد!‌
[ پنجشنبه سی ام تیر 1390 ] [ 20:34 ] [ عادل ] [ ]
زندگی چیست؟ زندگی مانند اتوبوس شلوغی است که جایی برای نشستن نیست و وقتی خلوت میشود و می خواهی بشینی راننده داد می زند پیاده شوید اخر خط استHuh

حالا شما عزیزان و دوستان گرامی در مورد زندگی هر چه دلتان می خواهد و به ذهنتان می رسد بنویسید. ok

[ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 9:30 ] [ عادل ] [ ]
خیلی خوشحالم از اینکه
تو به دنیا اومدی؛ تو
دنیا فهمید که تو انگار
نیمه گمشدم‏ی تو

زندگی خیلی خوبه
چون که خدا تو رو داده
روز تولدم، برام
فرشتشو فرستاده

خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم

خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم

آورده دنیا یه دونه
اون یه دونه پیش منه
خدا فرشته هاشو که
نمی سپره دست همه
تو، نمی اومدی پیشم
من عاشق کی می شدم
به خاطر اومدنت
یه دنیا ممنون توام

خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو
فهمیدم عاشقت شدم


خدا مهربونی کرده
تو رو سپرد دست خودم
دست تو گرفتمو

فهمیدم عاشقت شدم

 
 

[ یکشنبه بیست و سوم آبان 1389 ] [ 10:28 ] [ عادل ] [ ]

خوشبخت بودن خيلي ساده است


رنج تلخ است ولی وقتی آن را به تنهایی می کشیم

تا دوست را به یاری نخوانیم،

برای او کاری می کنیم و این خود دل را شکیبا می کند

طعم توفیق را می چشاند

و چه تلخ است لذت را “تنها” بردن

و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن

و چه بدبختی آزاردهنده ای ست “تنها” خوشبخت بودن

در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

در بهار هر نسیمی که خود را بر چهره ات می زند

یاد “تنهایی” را در سرت زنده میکند

“تنها” خوشبخت بودن خوشبختی ای رنج آور و نیمه تمام است

” تنها” بودن ، بودنی به نیمه است

و من برای نخستین بار در هستی ام رنج “تنهایی” را احساس کردم

دکتر علی شریعتی

خدایا: « تقوای ستیزم» بیاموز تا درانبوه مسوولیت نلغزم و از تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم. - از دکتر علی شریعتی

[ پنجشنبه ششم آبان 1389 ] [ 2:22 ] [ عادل ] [ ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

دوستان من سلام
از اینکه ما رو قابل دونستید تشکر می کنم انشاءاله جبران کنم.
حتماً نظرات خودتون رو در مورد وبلاگ بگویید تا از عیب و ایراد های خودم جویا شوم .
نظرات شما برای من بسیار ارزشمند خواهد بود. Adelah1367@yahoo.com
امکانات وب


تبادل لینک